![]() |
![]() |
|
| گفتمش نقاش را طرحی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید |
|
خواهم خواند ترا برای آخرین بار، خواهم گفت ترا (( بیا ... )). خواهم دوخت چشم هایم را برای آخرین بار به راه نیامده ات، خواهم گریست برایت برای آخرین بار، برای آخرین بار... و اگر باز نیایی، برای اولین و آخرین بار، خواهم مرد! اما ... بعد از مرگم حتی اگر بیایی، باز به جای من، خاطره ها زنده اند، ببوس خاطره ها را، اما ... خاطره ها کجا و من کجا؟! آیا خاطره ها هم چون من، برایت عاشقانه اند؟! آیا خاطره ها هم چون من، برایت می میرند؟! اصلاً مگر خاطره ها هم میرند؟...
***** از کوچه ها می گذرم بی آنکه برای کسی بتوان
دردی را بازگو کرد
- که عشق
با همه عظمتش
حنجره ام را
می خواهد
بدرد.
وگاه فریادی می شود
هم از آنگونه
که از رگهای دست چپ من
تا قلبم
که مرا با خود دارد.
... و عشق این نیلی قشنگ که با گذر من در کوچه ها
زمان را
در جاده های بی نهایت نیلی می کند.
*****
تنهايم ...
در اتاقی پر از سکوت چراغهای رنگانگ .
در هیاهوی بازی نقشهای رنگانگ کتاب های خفته در قفس .
در میان دیوارهایی خالی از سفیدی .
دفتر آرزوهایم را ورق می زنم ،
چیزی جز صفحات سفید دست نخورده ، عایدم نمیشود ،
به راستی که سفیدی هم زیباست !
همیشه منتظر بوده ام ،
منتظر روشنایی ،
سالهاست که برای رسیدن به نور دست و پا میزنم !
دلم میپرسد : هنوز در تا ریکی هستی ... ؟! !
سرم را بالا میگیرم .
چشمانم را باز میکنم ؛ به امید دیدن نور.
نور را دیوانهوار میجویم ،
اما ...
بازهم انزوای دیوارهای سیاه ،
بازهم عطش رسیدن به نور ،
بازهم سفیدی صفحات دفتر آرزوهایم ،
بازهم هیاهوی کتابهای خفته در قفس |
|
+ نوشته شده در
2006/7/24ساعت 17:2 توسط مریم |
|
|
ما دو تن خاموش
بار قهر کهنه ای بر دوش
باز هم از گوشه چشمان نمناکت من درون خاطرات روشنت را، خوب می بینم باز هم ای خوب من، یاد همان ایام زیبایی آه میبینم تو هم، افسوس آن لبخند شیرین را، به دل داری خوب می دانم تو هم مانند من از قهر بیذاری باورش سخت است بعد از آن همه احساس ناب و پاک من با تو، و تو با من لب فرو بسته، به کنجی، قهر؟! آه بیش از این، دل را توان بی تو بودن نیست راست می گویم مرا با قهر، کاری نیست اما این شروع از که؟ کلام مهربانی را که آغازد؟ من یا تو؟ سلام آشتی، با کیست؟ و گام اولین را سوی پیوند دوباره و لبخند محبت یا نگاه گرم اول از تو باید یا که من؟ پس بیا با هم برای آشتی یک، دو، سه، بشماریم خوب شروع، یک، دو وای... صد افسوس این سه، بر زبان ما نمی آید ما دو تن خاموش بار قهر کهنه ای بر دوش هر دومان مغرور...
|
|
+ نوشته شده در
2006/7/12ساعت 17:9 توسط مریم |
|
|
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،درهم و برهم گفتيم ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،پرسيديم چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي بيسبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم خواندنيها كم نيست ،من و تو كم خوانديم من و تو ساده ترين ،شكل سرودن را در معبر باد ،با دهاني بسته وامانديم من و تو كم بوديم من و تو ، اما در ميدانها اينك اندازه ما ميخوانيم ما به اندازه ما ميگوييم ،ما به اندازه ما مي چينيم ما به اندازه ما مي بوييم ،ما به اندازه ما مي روييم من و تو كم نه كه بايد شب بي رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،كه ميبايد ،با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم من و تو حق داريم كه به اندازه ما هم شده
با هم باشيم
گفتنيها كم نيست....
|
|
+ نوشته شده در
2006/7/1ساعت 14:53 توسط مریم |
|
|
صبر را که به زمانه ديدم روزها گذشتند و رفتند اما، تو آمدی... به خيالم آن لحظه زيبا بودی و دلنشين ـ لبخنده ات را می ديدم ـ چه حرف هايی که نداشت چه دلتنگی ها چه شکوه ها و شکايت ها و چه بغض های فروخورده ای در انتظار مرهمْ شانه ای... يادش به خير، پيشترها با خود عهد بسته بودم بغض ها را بگریانم در پيش ديدگانت دم مزن اما، تو که آمدی گفتی اين چه رسمی ست همه حرف هايت شکوه و گلايه؟ چندی که گذشت. گفتی چرا سکوت... چه بگويم نازنين؟ من نه آنم که حرف ها و سخن های دلنشين داشت ، و نه آن ديگری که... بگذريم... مگر نمی دانی؟ دير زمانی ست که شادی به کالبدم خدانگهدار گفته ا ست. همچون کيمياگری ديروز را به امروز و امروز را به فردا تبديل می کنم چه وحشتناک اما آیا می ماند؟... فردا همانند دیروز بود و هست نه،نه نازنين من انتظار شور و شادی از من انتظاریست عبث و بيهوده. چه بهتر که در اين سر مستی و شادمانی ات تنها باشی مرا چه به پايکوبی و قهقهه های مستانه. اما، مهر من اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت، و يا اگر روزگاری دلت را نامردمانی بی رحمانه شکستند به ياد آور به ياد آور مرا به ياد آور که بازوانم در انتظار به آغوش کشيدنت گشوده مانده اند به ياد آور شانه ای هست ـ هر چند نحيف و هر چند که خوشايندت نباشد ـ شانه ای که دير زمانی ست ترنم ضربه های گنگ شقيقه ات را به ياد نمی آورد... زيبای من همچون روزهای گذشته مرا از خاطر نبر جايی، آن گوشه های ذهنت، مرا دفن کن نه شاعرانه تر اين است که بگويم مرا به خاک بسپار اما مرا چه به شاعری؟ ! نه! منی که سخنی جز سکوت ندارم تنها اين را بدان، اميد من " سکوت من پر بود از رازهای نا گفته" سکوتم را باور کن تنها تو ای ماندگارترينم...
|
|
+ نوشته شده در
2006/6/11ساعت 10:59 توسط مریم |
|
|
سلام
خیلی وقته که آپ نکردم. از همه کسانی که نوشته های من واسشون ارزش داره معذرت می خوام. راستش دیگه نمی دونم از چی بگم. مگر می شود وصف دریا را در قطره کرد؟ * * * * نميدانم چگونه حال خود را بيان كنم بيآنكه در دل كسي ذرهاي آزردگي نسبت به خود به وجود آوردم...نميدانم چگونه قفل سكوت بر لبانم بزنم بيآنكه سوءتفاهمي نسبت به سكوتم در ديگران بيابم... نميدانم چگونه با خود خلوت كنم بيآنكه كسي چشمانم را نظارهگر باشد.... و نميدانم چگونه به عمق دل سفر كنم....و راهي راههاي پرپيچ و خم آن شوم...بيآنكه كسي در انتظار بازگشتم باشد.... و كاش ميتوانستم................. ميتوانستم بگذارم و بروم...........مني كه در گريز و در گدازم!...........مني كه در انتظار لحظهاي از خود رها شدنم.... كاش ميتوانستم هرآن كه ميخواهم سكوت كنم....گريه كنم.....خنده كنم......... كاش فقط متعلق به خويش بودم........ و كاش تنهاييام را در تنهايي سپري ميكردم........ در حسرت يك كنج و خلوت ماندهام و مات و مبهوت گذر زمان را نظارهگرم.......و لبخندهاي تمسخرآميز دنيا را........... كه چگونه از پس عهدهايم برنيامدم.......... و چگونه باز اسير بازي احساسات خويش گشتم... دلم خواهان سكوت مطلق است.......تا صداي نالههاي ضعيفش را كه با تمام وجود به گوش ناشنواي دنياطلبم ميرساند و من از شنيدنش عاجزم را باز شنوا شوم...... احساسم مرا آزار ميدهد......حال آنكه در لحظات ابتدايي و قدمهاي آغازين راهي هستم كه مدتها انتظارش را ميكشيدم!! يعني به همين زودي جا زدهام؟؟!!!! باور نميكنم................. من فقط اسير نوسانات روحي خود گشتهام. گذر زمان همه چيز را تغيير ميدهد...هرچند كه به بهتر شدن آن شك دارم! اما........... كاري از پيش نميبرم جز صبر! " به ما گفتي صبوري كن...صبوري صبوري ترفه خاكي بر سرم كرد " بايد بر خودم تسلط بيشتري بيابم...چرا كه صبر توان مرا به يغما ميبرد....كنترلم را از من ميربايد.. بايد روح خويش را پذيراي سختيها و ناملايمات دنياي اصغري كنم كه خدايم آن را زندگي و بازيچهي چند روزهاي مينامد.... حال آنكه من از پس حتي يك روز آن برنميآيم! دلم تنگ شده است.........دلم گرفته است......دلم عجيب گرفته است......... بغض را در گلويم!...و اشك را در چشمانم حس ميكنم...... و من بغضم را فرو ميبرم.......و اشكم را بيآنكه سرازير شود خشك ميكنم........... و به روزهايي ميانديشم كه چگونه رها از هرگونه نگاه ديگران ....صداي ديگران.......در اتاق تنهايي دلم....با خداي خويش نجوا ميكردم....... و لبريز از حضورش ميگشتم.....حال آنكه اين روزها ....پر از حسرت انديشههاي خويشم.... |
|
+ نوشته شده در
2006/5/5ساعت 8:33 توسط مریم |
|
|
سین اول
سینه داغ من است سینه ای که روی او جای یک گل خالی است سین دوم آن سکوت دل نشین لحظه های خیس باران خوردگی سین سوم سین سردرگم شدن روز عاشق گشتن و بی دل شدن سین چهارم سین سر سبز بهار سین سودای من و مرگ فراق سین پنجم سین سامان خواهی است این جهان و آن جهان آگاهی است سین ششم سین ساحل بی فروغ سین سمت و سوی آن قله دور سین هفتم سین آن سیمای تو سین سیمین چهره و آن مه رخ است سین سوم روز عید سین تنهای سحر سین سوز این دل تنهای ماست سین سرد کوچه هاست سین سوز کوچه بی مهری است...
|
|
+ نوشته شده در
2006/3/22ساعت 10:35 توسط مریم |
|
|
ای کاش قلب ها در چهره ها بودند!
آنگاه، نیرنگ ها رنگ می باخت ودیگر دلی نمی شکست. چه خوب می شد،اگر اینچنین می شد. نفس کشیدن در چنین دنیایی که دروغ، در آن بی معنی است، چه لذت نابی دارد. ریا،در مقابل چنین پرده صداقتی،رنگ می بازد.
|
|
+ نوشته شده در
2006/3/20ساعت 13:27 توسط مریم |
|
|
|
+ نوشته شده در
2006/1/27ساعت 8:0 توسط مریم |
|
|
از خدا خواستم تا درد هایم را التیام بخشد، خداوند پاسخ گفت :هر دردی را درمانی است. این تو هستی که باید درمان دردهایت را بجویی از خدا خواستم تا جسم ناتوانم را توانایی بخشد. خداوند پاسخ گفت: خداوند پاسخ گفت: آفریده من! آنچه که باید تکامل یابد جسم توست، جسم تنها قالب گذراست. از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند. خداوند پاسخ گفت: بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است، عطا شدنی نیست، بلکه آموختنی است. از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد. خداوند پاسخ گفت: نازنینم! من به تو موهبت بسیار بخشیدم،شاد بودن با خود توست از خدا خواستم تا رنجم را کاستی دهد. خداوند پاسخ گفت: مخلوق صبورم! بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است. از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد. خداوند پاسخ گفت: پرورش روح تو با تو، ولی آراستن آن با من. از خدا خواستم تا از لذایذ دنیا سرشارم سازد. خداوند پاسخ گفت: من به تو زندگی بخشیدم، بهره مندی از آنبا تو. از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیا موزد. خداوند پاسخ گفت: اشرف مخلوقات من، بالاخره دریافتی که چه از من بخواهی. به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من، به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید...
|
|
+ نوشته شده در
2006/1/8ساعت 11:24 توسط مریم |
|
|
May your dreams never disapper with age but may they continue as alive and as beautiful as you with the knowledge that they will someday come true شاید رویا هایت به آفت زمان دچار نشوند، بلکه زیبا و پویا، چون تو،ادامه یابند به امید این که روزی به حقیقت بپیوندند.... |
|
+ نوشته شده در
2005/12/26ساعت 13:25 توسط مریم |
|
|
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم چو بر آنجا گذرت می افتاد به سراپای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم به نوای دل دیوانه تو خفته در هودج مواج نسیم می گذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار سحر از پنجره می تابیدم از پس پرده لرزان حریر رنگ چشمان تو را می دیدم
کاش در بزم فروزنده تو خنده جام شرابی بودم کاش در نیمه شبی درد آلود سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن می شد دلم از نقش تو وخنده تو صبحگاهان به تنم می لغزید گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا نیمه شب ماه تماشا می کرد در دل باغچه خانه تو شور من...ولوله بر پا می کرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی می خزیدم به دلت پر تشویش ناگهان چشم ترا می دیدم خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو پیکرم شمع گنه می افروخت ریشه زهد تو و حسرت من زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات گل اندوه مرا می چیدی کاش در شعر من ای مایه عمر شعله راز مرا می دیدی
|
|
+ نوشته شده در
2005/12/9ساعت 10:30 توسط مریم |
|
|
پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند....
|
|
+ نوشته شده در
2005/12/1ساعت 17:51 توسط مریم |
|
|
هر چه دارم ...هر چه هست...
لحظه ای دیگر نیست.... نه به خورشید توانم دل بست نه به این ماه که سودای مرا می داند..... کاش می شد که به فریاد تو را خواست کنم.... کاش می شد...!
|
|
+ نوشته شده در
2005/11/18ساعت 7:11 توسط مریم |
|
|
هوای عشق تازه نیست تو رگهام....
|
|
+ نوشته شده در
2005/11/9ساعت 12:29 توسط مریم |
|
|
اينجا من هستم؛ سکوتي محض ... سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو .... اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمرهگي .... خاليتر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ .... معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستادهام .... اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي.... من هستم و سازي مبهم .... اينجا من مانده ام تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم .... من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور .... من هستم و يکرنگي شکستهام ... اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که ميايي ... در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ ... که سينهام را هر آن ميدرد... اينجا من ماندهام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است ... من هستم سيمايي شکستهتر از هميشه ... اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو....
حالا نوبت شماست که نظر بدید.... |
|
+ نوشته شده در
2005/10/16ساعت 13:47 توسط مریم |
|
|
شده تا حالا آنقدر دلت به درد آمده باشد كه نداني چه كار بايد بكني؟ تا حالا شده كه كه دلت بخواد داد بزني. طوري كه صدايت هفت آسمان را طي كند و برود به درگاه خداوندي؟ تا حالا شده بغض كني و نداني چرا و براي چي دلت اينطور گرفته؟ تا حالا شده از همه چيزو از همه كس دلت بگيره و حس كني آخر خط هستي؟ تا حالا برات پيش اومده كه بخواهي گريه كني اما شانه اي پر مهر براي ريختن اشكهايت پيدا نكني؟ شده كه كسي رو پيدا نكني تا برايش درد و دل كني واحساس كني كه آن لحظه تنهاتريني؟ اگه شده كه مي دونم شده ….. به ياد داشته باش هميشه يكي هست و تو توي كوچه باغهاي دلتنگی هرگز تنها نيستي!
|
|
+ نوشته شده در
2005/10/15ساعت 13:50 توسط مریم |
|
|
" دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی" بارها و بارها این شعر را خوانده بودم
بارها با خود زمزمه کرده بودم
و با این شعر ، سفیدی را از کاغذ گرفته بودم
اما معنای آنرا
اینگونه که اکنون با تمام وجود درک می کنم ،
حس نکرده بودم ... می گویند باید از تو بگذرم...
اما چگونه...
چگونه می توان از خوبیهای تو گذشت ...
کاش می توانستم برای همیشه فراموشت کنم
کاش فراموش شدنی بودی...
کاش می توانستم گفته تلخت را باور کنم...
کاش امیدی به بازگشتنت نداشتم...
کاش این برگه چون همیشه ،
از هوای بارانی چشمانم آگاهی نمی یافت ...
... |
|
+ نوشته شده در
2005/10/12ساعت 14:15 توسط مریم |
|
|
آسمان عشق دل را بعد تو بستم عزیز تابلوی پرواز را از ریشه بشکستم عزیز روی دل با خون نوشتم عشق ممنوع است و بس زندگی یعنی تنفس پشت زندان قفس زیر بارانم رها کردی بدون جان پناه بعد تو باران نمی شوید دگر از تن گناه در نگاه هر چمن گویی دو چشمت خفته است تو همیشه بهترینی گر چه دل آشفته است قهرمان این حکایت تا ابد تنها تویی راز خود را با که گویم همدم شبها تویی رفتی و شبهای من مهتاب را دیگر ندید رنگ دریا را دلم در خواب هم دیگر ندید رفتی و زنجیر بستم لابلای پنجره رفتی و آتش زدم من قصه های خاطره رفتی و اشک است مهمان دل پر حسرتم یک بغل حسرت بمانده در سکوت غربتم رفتی و گسترده گشته پنجه تاریک درد رفتی و این خانه گشته همدم غمهای سرد چشم خیس شمعدانی پر ز بهت بی کسی است او هنوز هم آشنای کوچه دلواپسی است دل به امید که بندم که دلم در بند توست؟ دل هنوزم جان فدای آخرین لبخند توست رفتی ودنیای ما را زیر و رو کردی عزیز عشق را در چشم دیگر جستجو کردی عزیز باورم هرگز نکردی،هان تویی دنیای من عشق را ممنوع کردم بعد تو رویای من
|
|
+ نوشته شده در
2005/10/8ساعت 13:58 توسط مریم |
|
|
خداوندا
تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه ذجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است.
|
|
+ نوشته شده در
2005/10/3ساعت 13:32 توسط مریم |
|
|
درحسرت دیدار تو آواره ترینم
هرچند که تا منزل تو فاصله ای نیست.....
|
|
+ نوشته شده در
2005/10/2ساعت 22:20 توسط مریم |
|
|
گر طبیبانه بیایی بر سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را....
|
|
+ نوشته شده در
2005/10/2ساعت 14:56 توسط مریم |
|
|
امروزدلم خیلی گرفته دوس دارم بایستم زیر بارون و اونقدر گریه کنم که دیگه غمی تو دلم باقی نمونه . ولی حیف... حیف که دیگه اشکی برام باقی نمونده تا زار زار گریه کنم و برات اشک بریزم دلم می خواد برم یه جای دور تا برای همیشه فراموش بشم و با یاد روزای خوب آشناییمون تا آخر عمر زندگی کنم ولی نمی تونم چون پاهام خسته است و دیگه طاقت راه رفتنو ندارم دوس دارم اسمتو فریاد بزنم ولی می دونم فایده ای نداره چون تو دیگه صدامو نمی شنوی ومنم شکسته تر از اونیم که بتونم فریاد بزنم... |
|
+ نوشته شده در
2005/10/2ساعت 13:38 توسط مریم |
|
|
وقتی با تو و بی تو بی قرارم
بگو چگونه می شودکنارم باشی وازمن دور بگو چگونه است که با این همه فاصله هنوز کسی را نیافته ام که جایگزینت کنم بگو چگونه است که درد و درمانم تویی گفتی رهایم کن اما دریغ مگر عهد عاشقان شکستنی است
|
|
+ نوشته شده در
2005/9/30ساعت 9:47 توسط مریم |
|
|
شاید یه روز همین جور اتفاقی وارد وبلاگ من بشی و تو دلت بگی عجب دل شکسته ای داره ولی نمی دونی که خودت این دلو شکوندی و خوردش کردی.
|
|
+ نوشته شده در
2005/9/29ساعت 21:2 توسط مریم |
|
|
گاهی وقتا که دلم تنگ میشه میرم جلوی پنجره می ایستم و به آسمون خیره میشم. یادمه اولین بار از پشت همین پنجره با اون چشای نازنینت نگام کردی. این شده بود کار هر روز من که پشت پنجره بشینمو در انتظار اومدنت و دیدن چشمای پر از رازت روزامو به شب بر سونم. یه مدت که گذشت دیدم دیگه انگار بد جوری اسیرت شدم. تا اینکه یه روز رفتی و دیگه پیدات نشد..... تمام روز پشت پنجره می نشستم . یه چشم اشک شده بود و چشم دیگم خون.... هنوز نمی تونم باور دیگه هیچ وقت بر نمی گردی. حالا من موندمو یه پنجره شکسته. با یه دنیا خاطره.... چرا رفتی؟ من که تو چشات رنگ عشقو دیده بودم. کاش می شد بهت بگم چقد دوست دارم. کاش اصلا نرفته بودی. کاش...
|
|
+ نوشته شده در
2005/9/29ساعت 1:20 توسط مریم |
|
|
اگر به خانه من می آیی، برای من، تو ای مهربان چراغ بیاور. و دریچه ای که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم. |
|
+ نوشته شده در
2004/11/27ساعت 20:51 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می نویسم برای تو..
تویی که بی تقصیری و بی گناه سوختی.... غرورت را شکستی وگریه کردی ... ومانند غبار فراموشت کردند.... |
| پیوندها |
|
آخرین برگ پاییز روزگار بی محبت اندوه تنهایی من علیرضا یک داداشی خندوووون غروب تنهایی بزرگترین آرزوی من فاتحان کعبه عشق مهرداد تنهایی نوشت |
|
RSS
|