![]() |
![]() |
|
| گفتمش نقاش را طرحی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید |
|
" دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی" بارها و بارها این شعر را خوانده بودم
بارها با خود زمزمه کرده بودم
و با این شعر ، سفیدی را از کاغذ گرفته بودم
اما معنای آنرا
اینگونه که اکنون با تمام وجود درک می کنم ،
حس نکرده بودم ... می گویند باید از تو بگذرم...
اما چگونه...
چگونه می توان از خوبیهای تو گذشت ...
کاش می توانستم برای همیشه فراموشت کنم
کاش فراموش شدنی بودی...
کاش می توانستم گفته تلخت را باور کنم...
کاش امیدی به بازگشتنت نداشتم...
کاش این برگه چون همیشه ،
از هوای بارانی چشمانم آگاهی نمی یافت ...
... |
|
+ نوشته شده در
2005/10/12ساعت 14:15 توسط مریم |
|
|
آسمان عشق دل را بعد تو بستم عزیز تابلوی پرواز را از ریشه بشکستم عزیز روی دل با خون نوشتم عشق ممنوع است و بس زندگی یعنی تنفس پشت زندان قفس زیر بارانم رها کردی بدون جان پناه بعد تو باران نمی شوید دگر از تن گناه در نگاه هر چمن گویی دو چشمت خفته است تو همیشه بهترینی گر چه دل آشفته است قهرمان این حکایت تا ابد تنها تویی راز خود را با که گویم همدم شبها تویی رفتی و شبهای من مهتاب را دیگر ندید رنگ دریا را دلم در خواب هم دیگر ندید رفتی و زنجیر بستم لابلای پنجره رفتی و آتش زدم من قصه های خاطره رفتی و اشک است مهمان دل پر حسرتم یک بغل حسرت بمانده در سکوت غربتم رفتی و گسترده گشته پنجه تاریک درد رفتی و این خانه گشته همدم غمهای سرد چشم خیس شمعدانی پر ز بهت بی کسی است او هنوز هم آشنای کوچه دلواپسی است دل به امید که بندم که دلم در بند توست؟ دل هنوزم جان فدای آخرین لبخند توست رفتی ودنیای ما را زیر و رو کردی عزیز عشق را در چشم دیگر جستجو کردی عزیز باورم هرگز نکردی،هان تویی دنیای من عشق را ممنوع کردم بعد تو رویای من
|
|
+ نوشته شده در
2005/10/8ساعت 13:58 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می نویسم برای تو..
تویی که بی تقصیری و بی گناه سوختی.... غرورت را شکستی وگریه کردی ... ومانند غبار فراموشت کردند.... |
| پیوندها |
|
آخرین برگ پاییز روزگار بی محبت اندوه تنهایی من علیرضا یک داداشی خندوووون غروب تنهایی بزرگترین آرزوی من فاتحان کعبه عشق مهرداد تنهایی نوشت |
|
RSS
|