تبليغاتX
جاده های انتظار
گفتمش نقاش را طرحی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

دیشب باران آمد. کوچه ها را شست. شهر پر از شبنم یخ زده است.

دیشب تا سحر پشت پنجره نشستم و به صدای باران گوش سپردم.

آه... چقدر این صدا میتواند مرا آرام سازد...

باران همه چیز را با خود برد. کینه ها را شست. گرد و غبار را از

چهره ها ربود. بوسه ای بر گل زد. و درد های وجودم را کشنده تر کرد.

    دیشب ابر ها می غریدند ابر ها خشمگین بودند.

شاید آنها هم از این همه ظلم می نالیدند......

    دیشب تا سحر زیر باران قدم زدم. کوچه های شهر  پر بود از بوی

باران، بوی نم، بوی عشق بوی محبت...

    دیشب دردناک بود. باز هم به یاد تو بودم. مانند هر لحظه از این عمر

که یادت دست بردار این خسته جان و سوخته دل نیست... 

   کاش بودی تا ببینی چقدر نابودم ساخته ای و میدیدی که از آن همه

شور و اشتیاق از آن همه جنب و جوش و میل به زندگی هیچ جز

مشتی خاکستر نمانده است. کاش امشب می آمدی

کاش با حرم نگاهت به تن سردم زندگی می بخشیدی...هر چند که

دیگر، مرا نمی شناسی. و به جزیره فراموشی سپرده ای. هر چند که

دیگر مرا نمی بینی و صدایم را نمی شنوی...باز هم هر کاری که

دوست داری بکن نمی پرسم چرا  چون از دروغ هایت خسته شده ام

تو آنقدر غرق لذت های بی ارزش این دنیا شده ای که عشق راستین

مرا نمی بینی...

حیف...تو لیاقت عشق مرا نداشتی...

  دیشب با تمام سختی اش شیرین بود...چون من بودم و باران و

خیال همیشگی تو. ای زیبا ترین...

 

+ نوشته شده در  2006/1/27ساعت 8:0  توسط مریم |