تبليغاتX
جاده های انتظار
گفتمش نقاش را طرحی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

سلام

 

 خیلی وقته که آپ نکردم. از همه کسانی که نوشته های

من واسشون ارزش داره معذرت می خوام.

    راستش دیگه نمی دونم از چی بگم.

 مگر می شود وصف دریا را در قطره کرد؟

* * * * 

نمي‌دانم چگونه حال خود را بيان كنم بي‌آنكه در دل كسي ذره‌اي آزردگي نسبت به خود به وجود آوردم...

نمي‌دانم چگونه قفل سكوت بر لبانم بزنم بي‌آنكه سوءتفاهمي نسبت به سكوتم در ديگران بيابم...

نمي‌دانم چگونه با خود خلوت كنم بي‌آنكه كسي چشمانم را نظاره‌گر باشد....

و نمي‌دانم چگونه به عمق دل سفر كنم....و راهي راه‌هاي پرپيچ و خم آن شوم...بي‌آنكه كسي در انتظار بازگشتم باشد....

و كاش مي‌توانستم.................

مي‌توانستم بگذارم و بروم...........مني كه در گريز و در گدازم!...........مني كه در انتظار لحظه‌اي از خود رها شدنم....

كاش مي‌توانستم هرآن كه مي‌خواهم سكوت كنم....گريه كنم.....خنده كنم.........

كاش فقط متعلق به خويش بودم........

و كاش تنهايي‌ام را در تنهايي سپري مي‌كردم........

 

در حسرت يك كنج و خلوت مانده‌ام  و مات و مبهوت گذر زمان را نظاره‌گرم.......و لبخند‌هاي تمسخرآميز دنيا را...........

كه چگونه از پس عهد‌هايم برنيامدم..........

و چگونه باز اسير بازي احساسات خويش گشتم...

دلم خواهان سكوت مطلق است.......تا صداي ناله‌هاي ضعيفش را كه با تمام وجود به گوش ناشنواي دنياطلبم مي‌رساند و من از شنيدنش عاجزم را باز شنوا شوم......

احساسم مرا آزار مي‌دهد......حال آنكه در لحظات ابتدايي و قدم‌هاي آغازين راهي هستم كه مدت‌ها انتظارش را مي‌كشيدم!!

يعني به همين زودي جا زده‌ام؟؟!!!!

باور نمي‌كنم.................

من فقط اسير نوسانات روحي خود گشته‌ام.

گذر زمان همه چيز را تغيير مي‌دهد...هرچند كه به بهتر شدن آن شك دارم!

اما...........

كاري از پيش نمي‌برم جز صبر!

" به ما گفتي صبوري كن...صبوري

صبوري ترفه خاكي بر سرم كرد "

بايد بر خودم تسلط بيشتري بيابم...چرا كه صبر توان مرا به يغما مي‌برد....كنترلم را از من مي‌ربايد..

بايد روح خويش را پذيراي سختي‌ها و ناملايمات دنياي اصغري كنم كه خدايم آن را زندگي و بازيچه‌ي چند روزه‌اي مي‌نامد....

حال آنكه من از پس حتي يك روز آن برنمي‌آيم!

دلم تنگ شده‌ است.........دلم گرفته است......دلم عجيب گرفته است.........

بغض را در گلويم!...و اشك را در چشمانم حس مي‌كنم......

و من بغضم را فرو مي‌برم.......و اشكم را بي‌آنكه سرازير شود خشك مي‌كنم...........

و به روزهايي مي‌انديشم كه چگونه رها از هرگونه نگاه ديگران ....صداي ديگران.......در اتاق تنهايي دلم....با خداي خويش نجوا مي‌كردم.......

و لبريز از حضورش مي‌گشتم.....حال آنكه اين روزها ....پر از حسرت انديشه‌هاي خويشم....

 

 

+ نوشته شده در  2006/5/5ساعت 8:33  توسط مریم |