تبليغاتX
جاده های انتظار
گفتمش نقاش را طرحی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
 

 

خواهم خواند ترا برای آخرین بار،

 

خواهم گفت ترا (( بیا ... )).

 

خواهم دوخت چشم هایم را برای آخرین بار به راه نیامده ات،

 

خواهم گریست برایت برای آخرین بار،

 

برای آخرین بار...

 

و اگر باز نیایی،

 

برای اولین و آخرین بار،

 

خواهم مرد!

 

اما ...

 

بعد از مرگم حتی اگر بیایی،

 

باز به جای من، خاطره ها زنده اند،

 

ببوس خاطره ها را،

 

اما ...

 

خاطره ها کجا و من کجا؟!

 

آیا خاطره ها هم چون من،  برایت عاشقانه اند؟!

 

آیا خاطره ها هم چون من، برایت می میرند؟!

 

اصلاً مگر خاطره ها هم میرند؟...

 

*****

از کوچه ها می گذرم

بی آنکه

برای کسی بتوان
 
دردی را بازگو کرد
 
- که عشق
 
با همه عظمتش
 
حنجره ام را
 
می خواهد
 
بدرد.
 
وگاه فریادی می شود
 
هم از آنگونه
 
که از رگهای دست چپ من
 
تا قلبم
 
که مرا با خود دارد.
 
... و عشق این نیلی قشنگ که با گذر من در کوچه ها
 
زمان را
 
در جاده های بی نهایت نیلی می کند.
 
*****

 

تنهايم ...

 

در اتاقی پر از سکوت چراغهای رنگانگ .

 

در هیاهوی بازی نقشهای رنگانگ کتاب های خفته در قفس .

 

در میان دیوارهایی خالی از سفیدی .

 

 

دفتر آرزوهایم را ورق می زنم ،

 

چیزی جز صفحات سفید دست نخورده ، عایدم نمی‌شود ،

 

به راستی که سفیدی هم زیباست !

 

همیشه منتظر بوده ام ،

 

منتظر روشنایی ،

 

سالهاست که برای رسیدن به نور دست و پا می‌زنم !

 

دلم می‌پرسد : هنوز در تا ریکی هستی ... ؟!

!

سرم را بالا می‌گیرم .

 

چشمانم را باز می‌کنم ؛ به امید دیدن نور.

 

نور را دیوانه‌وار می‌جویم ،

 

اما ...

 

بازهم انزوای دیوارهای سیاه ،

 

بازهم عطش رسیدن به نور ،

 

بازهم سفیدی صفحات دفتر آرزوهایم ،

 

بازهم هیاهوی کتابهای خفته در قفس

 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  2006/7/24ساعت 17:2  توسط مریم |