تبليغاتX
جاده های انتظار -
گفتمش نقاش را طرحی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

" دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم               

 باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی"

 

 بارها و بارها این شعر را خوانده بودم

 

بارها با خود زمزمه کرده بودم

 

و با این شعر ، سفیدی را از کاغذ گرفته بودم

 

اما معنای آنرا

 

اینگونه که اکنون با تمام وجود درک می کنم ،

 

حس نکرده بودم ...

 

 می گویند باید از تو بگذرم...

 

اما چگونه...

 

 چگونه می توان از خوبیهای تو گذشت ...

 

 کاش می توانستم برای همیشه فراموشت کنم

 

کاش فراموش شدنی بودی...

 

 کاش می توانستم گفته تلخت را باور کنم...

 

 کاش امیدی به بازگشتنت نداشتم...

 

کاش این برگه چون همیشه ،

 

از هوای بارانی چشمانم آگاهی نمی یافت ...

 

...                

 

+ نوشته شده در  2005/10/12ساعت 14:15  توسط مریم |