![]() |
![]() |
|
| گفتمش نقاش را طرحی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید |
|
شده تا حالا آنقدر دلت به درد آمده باشد كه نداني چه كار بايد بكني؟ تا حالا شده كه كه دلت بخواد داد بزني. طوري كه صدايت هفت آسمان را طي كند و برود به درگاه خداوندي؟ تا حالا شده بغض كني و نداني چرا و براي چي دلت اينطور گرفته؟ تا حالا شده از همه چيزو از همه كس دلت بگيره و حس كني آخر خط هستي؟ تا حالا برات پيش اومده كه بخواهي گريه كني اما شانه اي پر مهر براي ريختن اشكهايت پيدا نكني؟ شده كه كسي رو پيدا نكني تا برايش درد و دل كني واحساس كني كه آن لحظه تنهاتريني؟ اگه شده كه مي دونم شده ….. به ياد داشته باش هميشه يكي هست و تو توي كوچه باغهاي دلتنگی هرگز تنها نيستي!
|
|
+ نوشته شده در
2005/10/15ساعت 13:50 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می نویسم برای تو..
تویی که بی تقصیری و بی گناه سوختی.... غرورت را شکستی وگریه کردی ... ومانند غبار فراموشت کردند.... |
| پیوندها |
|
آخرین برگ پاییز روزگار بی محبت اندوه تنهایی من علیرضا یک داداشی خندوووون غروب تنهایی بزرگترین آرزوی من فاتحان کعبه عشق مهرداد تنهایی نوشت |
|
RSS
|