![]() |
![]() |
|
| گفتمش نقاش را طرحی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید |
|
گاهی وقتا که دلم تنگ میشه میرم جلوی پنجره می ایستم و به آسمون خیره میشم. یادمه اولین بار از پشت همین پنجره با اون چشای نازنینت نگام کردی. این شده بود کار هر روز من که پشت پنجره بشینمو در انتظار اومدنت و دیدن چشمای پر از رازت روزامو به شب بر سونم. یه مدت که گذشت دیدم دیگه انگار بد جوری اسیرت شدم. تا اینکه یه روز رفتی و دیگه پیدات نشد..... تمام روز پشت پنجره می نشستم . یه چشم اشک شده بود و چشم دیگم خون.... هنوز نمی تونم باور دیگه هیچ وقت بر نمی گردی. حالا من موندمو یه پنجره شکسته. با یه دنیا خاطره.... چرا رفتی؟ من که تو چشات رنگ عشقو دیده بودم. کاش می شد بهت بگم چقد دوست دارم. کاش اصلا نرفته بودی. کاش...
|
|
+ نوشته شده در
2005/9/29ساعت 1:20 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می نویسم برای تو..
تویی که بی تقصیری و بی گناه سوختی.... غرورت را شکستی وگریه کردی ... ومانند غبار فراموشت کردند.... |
| پیوندها |
|
آخرین برگ پاییز روزگار بی محبت اندوه تنهایی من علیرضا یک داداشی خندوووون غروب تنهایی بزرگترین آرزوی من فاتحان کعبه عشق مهرداد تنهایی نوشت |
|
RSS
|