تبليغاتX
جاده های انتظار - خسته
گفتمش نقاش را طرحی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

امروزدلم خیلی گرفته دوس دارم بایستم زیر بارون و اونقدر

        گریه کنم که دیگه غمی تو دلم باقی نمونه .

ولی حیف...

حیف که دیگه اشکی برام باقی نمونده تا زار زار گریه کنم و برات اشک بریزم 

دلم می خواد برم یه جای دور

تا برای همیشه فراموش بشم 

و با یاد روزای خوب آشناییمون تا آخر عمر

زندگی کنم

ولی نمی تونم چون پاهام خسته است

و دیگه طاقت راه رفتنو ندارم

دوس دارم اسمتو فریاد بزنم

ولی می دونم فایده ای نداره

چون تو دیگه صدامو نمی شنوی ومنم

شکسته تر از اونیم که بتونم فریاد بزنم...

+ نوشته شده در  2005/10/2ساعت 13:38  توسط مریم |