![]() |
![]() |
|
| گفتمش نقاش را طرحی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید |
|
امروزدلم خیلی گرفته دوس دارم بایستم زیر بارون و اونقدر گریه کنم که دیگه غمی تو دلم باقی نمونه . ولی حیف... حیف که دیگه اشکی برام باقی نمونده تا زار زار گریه کنم و برات اشک بریزم دلم می خواد برم یه جای دور تا برای همیشه فراموش بشم و با یاد روزای خوب آشناییمون تا آخر عمر زندگی کنم ولی نمی تونم چون پاهام خسته است و دیگه طاقت راه رفتنو ندارم دوس دارم اسمتو فریاد بزنم ولی می دونم فایده ای نداره چون تو دیگه صدامو نمی شنوی ومنم شکسته تر از اونیم که بتونم فریاد بزنم... |
|
+ نوشته شده در
2005/10/2ساعت 13:38 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می نویسم برای تو..
تویی که بی تقصیری و بی گناه سوختی.... غرورت را شکستی وگریه کردی ... ومانند غبار فراموشت کردند.... |
| پیوندها |
|
آخرین برگ پاییز روزگار بی محبت اندوه تنهایی من علیرضا یک داداشی خندوووون غروب تنهایی بزرگترین آرزوی من فاتحان کعبه عشق مهرداد تنهایی نوشت |
|
RSS
|